پاییز، پناه، پرواز به جهان های موازی - تاریخ: 1402/8/2 ساعت: 23:50
اسمش شد پناه، باشگاه کتابمونو میگم. حالا داریم کتابخانه نیمه شب میخونیم و من دارم هرروز زندگی هایی که توی جهان های موازی ممکنه داشته باشم رو تصور میکنم. چی میتونه غیر از کتاب خوندن این آپشن رو برام فعال کنه؟ جواب واضحه. هیچی. هیچی غیر از اون کلمات و جمله های جادویی که از ذهن آدم های دیگه درومده و نش...
حل المسائل - تاریخ: 1402/7/24 ساعت: 17:30
استرس و خستگی چندین چیز رو دارم. ولی جلسه هشتم باشگاه کتاب قشنگمون همشو توی خودش حل کرد. حس خوب دارم. دوسشون دارم خصوصا وقتی بخاطر کتاب، دور اون میز چوبی میشینن. دوسشون دارم وقتی از کتاب حرف میزنن. اون دو ساعت برام مقدسه. کتاب اینبارمون تولستوی و مبل بنفش بود. کیف کردیم باهاش از حرف زدن درباره اش لذ...
پدر آن دیگری - تاریخ: 1402/7/10 ساعت: 2:58
همین الان کتاب این هفته باشگاه کتابمون رو تموم کردم. آخ که چه کیفی داشت خوندنش. البته من صوتی گوشش کردم. چقدر ازش چیز یاد گرفتم. چقدر محبت پدرانه برای بچه مهمه. چقدر بچه ها میفهمن. چقدر بچه ها مهمن. بچه ها خود خود زندگی ان.دلم میخواد کتاب دیگه ای پرینوش صنیعی رم بخونم. اسمش سهم منه. خیلی دوست دارم ب...
۲۵ روز مانده به پاییز - تاریخ: 1402/6/16 ساعت: 11:23
"بشو هرآنکه هستی"از نیچه توی کتاب وقتی نیچه گریست...پ.ن: باشگاه کتابی که با دهه هفتادی ها و دهه هشتادی ها داریم، نهایت آرزوهامه از کتابدار بودنم. اینکه با هم سن و سال هام کتاب بخونیم و دور هم با اختیار خودمون بدون هیچ اجباری جمع شیم و توی چشمای هم نگاه کنیم و از کتابا حرف بزنیم. آخ که چقدر لحظات ناب...
رفیق - تاریخ: 1402/6/16 ساعت: 11:23
هیچی مثل کتاب نمیتونه به رئال ترین حالت ممکن حالمو خوب کنه. منظورم اینه که همزمان که توی زمان حال به سر میبرم با همه چالش های زندگی، کتاب حالمو خوب میکنه. نیازی به هیچ پیش نیازی نداره، هیچ حال دیگه ای لازم نیست درونم رخ داده باشه، خودش کافیه برای اینکه با ملایمت و دلنشینی، آرومم کنه. در واقعی ترین ش...
حباب - تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 13:13
چجوریه که بعد این همه سال هی میام بلاگفارو باز میکنم و هر بار نمیدونم چی بنویسم؟ آخرین بار 13 اسفند 1401 بوده و حالا 19 اردیبهشته 1402! عجیبه. ولی می نویسم. همین عجیب بودنش رو می نویسم! مثل همیشه کتاب خوب می خونم، فیلم و سریال و مستند خوب میبینم، پادکست خوب گوش میدم و با عشق یه کتابدارم، یه همسرم، ی...
مون پای های من - تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 14:56
گاهی میشنوم که بعضی آدم ها نظرشون اینه که منی که اینقدر دارم با عشق با بچه ها کار میکنم نکنه قدر ندونن، نکنه نمک بخورن نمکدون بشکونن. می پرسن خسته نمیشی از سر و صدا؟ چطوری کنترل شون می کنی؟ولی آخه نمیدونن قضیه یچیز دیگه است. قضیه اینه درسته بچه ها از همه لحظاتی که باهمیم لذت میبرن. ولی من دارم دوبرا...
نظم، آرامش بخش زندگی من - تاریخ: 1401/12/9 ساعت: 17:38
از وقتی یادم میاد عاشق نظم بودم. از بچگی از مرتب کردن لباسام و مرتب کردن خونه مون لذت میبردم. درصد اجرا شدن ایده آلی که از نظم برای زندگی خودم دارم، هنوز به حدی که میخوام نرسیده. روتین بمن آرامش میده. در راستای بهتر شدن این آرامش کتاب می خونم، فیلم میبینم و مینویسم. تلاش میکنم بهتر و بهترش کنم. و می...
هوش مصنوعی :) - تاریخ: 1401/12/9 ساعت: 17:38
از اینکه در ۲۷سالگی شانس اینو دارم که زنده باشم و بتونم از هوش مصنوعی استفاده کنم شاکرم. خیلی زیاد شکرگزارم...پ.ن: حسین عزیزم، برادر و رفیق عزیزم، ممنونم که مثل همیشه من رو به سمت علم و تکنولوژی جدید هول میدی. ❤برچسبها: هوش مصنوعی, چت جی پی تی, کتابهایم و زندگی + نوشته شده در سه شنبه دوم اسفند ۱۴۰۱س...
سفر جدید من - تاریخ: 1401/12/9 ساعت: 17:38
کل قضیه اینه که یکبار برای همیشه قراره به شکل کامل از دست اضافه وزنم رها بشم. برای این سفر بزرگ و پر چالش و دوست داشتنیم، یه مسیر دقیق و هدفمند و روشن مشخص کردم. دقیقا می دونم چی میخوام و چیکار باید بکنم. چالش ها رو شناسایی کردم و خودآگاهیم رو افزایش دادم و در تلاشم بیشترش کنم. برای رسیدن به شکل اید...
دمت گرم دختر - تاریخ: 1401/11/17 ساعت: 20:12
این صفحه رو که دیدم زدم پشت خودم و گفتم دمت گرم زینب. تمومش کردی. دمت گرم با هر سختی ای بود ،به کتاب صوتی عادت کردی. دمت گرم که جزء از کل رو که چند سال بود میخواستی بخونی رو بلاخره خوندی و لذت بردی، کیف کردی، یاد گرفتی. با قلم استیو تولتز آشنا شدی، حالا شدی طرفدار پر و پا قرص رادیو گوشه. دمت گرم که ...
این روزها - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 21:45
و منی که میون شغل مورد علاقه ام، تصمیم جدید زندگیم، کتاب ها، بچه ها و نوجوون ها و مادرها، برنامه های فرهنگی، تجربه کارهای جدید، آهنگ ها، فیلم ها، کارهای دانشگاه و پروپوزالم و تقویت زبان انگلیسی،؛ غرق ام.برچسبها: کتاب هایم و زندگی, زینب سلیمانی ابهری + نوشته شده در شنبه هفدهم دی ۱۴۰۱ساعت 19:55 توسط ز...
قلب همه ۱۵ نفرمون پر از رنگ و عشقه - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 21:45
به علت برودت هوا و کمبود گاز و فلان، ساعت کاری شیفت صبحم، بجای ۷/۳۰دقیقه ۹/۳۰ دقیقه شروع میشد. روز قبلش فراموش کرده بودم به همیار هام(چند عضو ثابت که بمن کمک میکنن)، بگم دیر تر بیان. از شب، فکرم مونده بود پیششون. نکنه توی این برف و سرما بیان پشت در منتظر من بمونن. ساعت ۹رسیدم کتابخونه. دیدم منتظر من...
اگزیستانسیال و این حرف ها - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 21:45
من اگه قرار بود یه عبارت باشم این بودم: "نیمه پر لیوان"حال خوب رو میسازم. میکشمش بیرون. باور کن اینکارو می کنم. حال خوب یعنی برگردم به ابهر کوهستانی برفی تمیز خودم. حال خوب یعنی استادم براش مهمه چی توی برگه ام دارم مینویسم. یا براش مهمه پروپوزالم رو چقدر پیش بردم. حال خوب یعنی اون قهوه ی فوق العاده ...
موش ها و آدم ها - تاریخ: 1401/4/16 ساعت: 10:00
موشها و آدمها (به انگلیسی: Of Mice and Men) رمان کوتاهی از جان استاینبک، برندهٔ جایزه نوبل ادبیات چاپ ۱۹۳۷ است. داستان سرگذشت غمانگیز دو کارگر مهاجر، جُرج میلتون و لِنی اسمال است که در رکود بزرگ آن روزگار در کالیفرنیا به دنبال یافتن کار به هر سمت و سویی روانه میشوند و در فکر دست و پا کردن مزرعهای بر...
بیگ بنگ تئوری از مولتی ویتامین های زندگی من - تاریخ: 1401/4/16 ساعت: 10:00
تئوری بیگ بنگ (به انگلیسی: The Big Bang Theory) یک مجموعهٔ تلویزیونی در گونهٔ کمدی موقعیت ساختهٔ چاک لوری و بیل پریدی و با مدیریت اجرایی آن دو به اتفاق استیون مولارو است. هر سهٔ آنها نویسندگان اصلی مجموعه نیز بودهاند. پخش این مجموعه از ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۷ از شبکه سی بی اس آغاز شده و در دوازده فصل و ۲۷۹ ...
مرگ - تاریخ: 1401/4/16 ساعت: 10:00
داستان درباره مردی بود که به گفته خودش میدانست ۱۲ اکتبر در چهلمین سالروز زندگی اش قرار است بمیرد. از قرار زنش بخاطر بیماری مرده بود و دختری زیبا و نحیف و کوچک با چشمانی سیاه و درشت به اسم آسونسیون دارد. داستان روزهای متوالی را تا رسیدن روز مرگ بازگو میکند. احساسات سرد و نزدیک به مرگ را توصیف میکند. ...
پرنده ی خارزار - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:29
نمی دونم آیا قادر هستم احساسی رو که به این کتاب هفصد صفحه ای داشتم رو درست توصیف کنم یا نه؟ من با این کتاب زندگی کردم. با تک تک شخصیت هاش. با تمام احساسی که توی اتفاقات ریز و درشتش به من داد. با این کتاب درد کشیدم، گریه کردم، لبخند زدم، احساساتی شد
من، ماتیلدا، و کلاس ششمی ها - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:29
حالا با چهارده تا نوجوون کلاس ششمی، کتاب ماتیلدا رو خوندیم و راجع بهش حرف می زنیم. نوجوون ها... اولین باره اینقدر به بچه های این سنی نزدیک شدم. باهوشن. تیزن. مشتاق و امیدوارن. عاشق ماتیلدا شدن. خدایا شکرت. خدایا خدایا از ته قلبم ازت میخوام کمکم کنی
و سرانجام کتابداری کتابخانه ی عمومی زیبایی در شهرم - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 14:29
بلاخره به آرزوم رسیدم. کتابدار شدم. توی کتابخونه ی قشنگی توی شهرم. حالا تا سال های سال بین کتاب ها و کتابخوان ها زندگی خواهم کرد. + نوشته شده در پنجشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۹ساعت 19:48 توسط زینب سلیمانی |