خرید بک لینک

داستان درباره مردی بود که به گفته خودش میدانست ۱۲ اکتبر در چهلمین سالروز زندگی اش قرار است بمیرد. از قرار زنش بخاطر بیماری مرده بود و دختری زیبا و نحیف و کوچک با چشمانی سیاه و درشت به اسم آسونسیون دارد. 

داستان روزهای متوالی را تا رسیدن روز 1 بازگو میکند. احساسات سرد و نزدیک به مرگ را توصیف میکند. اشفتگی را توصیف میکند و عشقش به دختر کوچکش. خودش هم بیمار است. تب دارد و حال خوشی ندارد. اما بیشتر روحی بدحال است. دکتر به او توصیه میکند ارام باشد و فکر و خیال نکند.

شب روز موعود دکتر خبر مرگ دخترش را در اتاق بغلی می اورد که به علت حمله قلبی بوده. مرد گیج و منگ مرگ بدتر از مرگ خودش را تجربه میکند. مرگ عزیزترینش انگار هزاران مرگ برای خود اوست....مرگ دختر کوچکش...


برچسبها: مرگ, توماس مان, فیدیبو, داستان کوتاه مرگ, ادبیات آلمان
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۱ساعت 19:25 توسط زینب سلیمانی |

برچسب: نویسنده: ایلیا زارعیان تاريخ: پنجشنبه 16 تير 1401 ساعت: 10:00

صفحه بندی