خرید بک لینک

کتاب هایم و زندگی

یاسمن

هر وقت میام ماموریت کاری به مرکز استان، چیزهای جدید یاد می گیرم، از دور‌میتونم خودم رو ببینم، از حباب دورم میام بیرون و زینب رو از دور تر میتونم ببینم، با همکارای شهر های دیگه مکالمه های کوتاه میکنم و سعی می کنم غرکانس مثبت بسازم و بفرستم بهشون، و وقتی فرکانس مثبت بهم‌ برمیگرده حالم رو خوب میکنه، از چشم های آدم های جدید که حس خوب بمن دارن انرژی دریافت میکنم، همیشه وقتی از نقطه امن ام میام بیرون، وقتی میخوام به نقطه امن برگردم حالم بهتر از وقتیه که هنوز از نقطه امن ام خارج نشده بودم. وقتی به جای غیر از نقطه امن ام سفر‌می‌کنم آدم هایی رو می بینم که گاهی خیلی برام خاص می شن، یاسمن رحیمی نیکو از اون آدم هاست، یاد ندارم که من این انسان رو دیده باشم و ازش چیزی یاد نگرفته باشم، به شدت فرکانسش برام مثبته، انسان امنیه، پر از تجربه و تواضعه، و خودش نمیدونه چقدر خوبه، وقتی ازش تعریف میکنم در واقع حقیقت هارو بهش می گم بازهم بیشتر تواضع نشون میده و میخواد بگه که منطقی و نرماله که اینجور باشه، در صورتیکه نه، معمولی نیست، هر کسی اینجوری نیست، من به عنوان به همکار شایدم یه کوچولو‌ دوست، همیشه ازش رشد کردن و سطح بالا بودن و منطق و قوی بودن رو یاد گرفتم. به معنای واقعی یکی از حرفه ای ترین آدم هاییه که توی محیط کارم میشناسم. الان که توی ماشین برگشت به نقطه امن ام هستم این هارو مینویسم تا بمونه به یادگار تا وقتی انرژیم ته میکشه و خسته میشم یاد این لحظات بیفتم و یادم نره قوی باشم. یادم باشه امروز از این آدم چی‌یاد گرفتم، گفت میدونی چیه؟ باید اول خودمون رو دوست داشته باشیم، بعد خانواده مون رو، و بعد اولیت های دیگه رو درجه بندی کنیم....

برچسب: نویسنده: ایلیا زارعیان تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 11:17

صفحه بندی