۳۰ سالگی برای من اینجوریه که دلم میخواد زخم هارو ترمیم کنم. روشون مرهم بذارم. حتی اگه خوب نمیشن و از بین نمیرن ولی کمرنگ که میشن؟ درد شون که کم میشه؟ دلم میخواد با همه کس و همه چیز توی صلح باشم. سکوت رو بیشتر دوست دارم. تماشا کردن روند اطراف رو ترجیح میدم به اینکه خودم جزو فعال صحنه باشم. در تلاش برای ساختن یه غار امن ام که گرد و خاکش رو هرروز رفت و روب کنم، آب بپاشم و خاکستری های زمین و دیوار هاشو تر تمیز کنم، یه غار که از درون و بیرون سرسخته و محکم. غاری که توش نور داشته باشه. توش زندگی جریان داشته باشه. توی غار صدای خنده بیاد ولی سکوت و غم هم چیز پذیرفته شده ای باشه، توی غار نقاشی های نمادین صلح و آرامش و پذیرش به دیوارهاش بچسبونم. توی غار صدای کتاب صوتی و پادکست و موسیقی کلاسیک پخش بشه.
۳۰ سالگی برای من اینجوریه که با گذشته آشتی کنم و زخم های کهنه رو پیدا کنم و نوازش شون کنم. با صدا های مبهمِ زینب نوجوان و کودک پای صحبت بشینیم و حرف بزنیم. گریه کنیم، بخندیم، فریاد بکشیم، دعوا کنیم و بازهم باهم قرار ملاقات بذاریم. توی ۳۰ سالگی، غاری بسازم که دیگه از وقت گذروندن با خودم فرار نکنم.
پ.ن: کتاب این روزها: بلندی های بادگیر از امیلی برونته
برچسب:
نویسنده: ایلیا زارعیان