وقتی حالم خوب نباشه، اگر به لحظه و خودم بتونم آگاه بشم، به دو تا چیز فکر میکنم و بعد بهتر و بهتر می شم. اولیش اینه که به خودم میگم اگه زمان آیندهیی نبود، الان و در زمان حاضر رو تا روز آینده صبح چطور میگذروندی؟ بعد یاد کتاب سه شنبه ها با موری میفتم و یاد حرف موری که بزرگ ترین رویاش این بود که یک روز رو به معمولی ترین و روزمره ترین حالت ممکن بگذرونه و این براش خود خود زندگی بود. به بهترین نحو ممکن.
دوم اینکه سعی میکنم یه چشم یا یه دوربین بشم و برم بالا. بالاتر. بالاتر. اینقدر میرم بالا که کره زمین رو از دور می بینم. و اون لحظه است که میفهمم اون چالش های کوچیک و هر درگیری ای، چقدر مضحک و زودگذر و قابل حل بنظر میرسه. و چقدر ما همه چی رو جدی گرفتیم...
برچسب:
نویسنده: ایلیا زارعیان