خرید بک لینک

کتاب هایم و زندگی

برم از زندگیم راضی شم

ما چهار تا بچه بودیم و من عاشق این بودم که اتاق مخصوص خودم رو داشته باشم ولی این آرزو محقق نشد، عوضش همیشه اتاق تک آرزوهام رو‌ برای خودم‌ میکشیدم، یا اینکه روی برگه توصیفش میکردم یا برای حسین و مامان و رضوان تعریفش میکردم، قسمت به قسمتش رو از حفظ بودم، اصلا انگار‌ من اونجا زندگی می کردم، حتی یادمه که وقتی خیلی کوچیک تر بودم از رضوان خواهرم میخواستم که توصیفات من رو نقاشی کنه، چون خیلی خوب نقاشیش می‌کرد و من ساعت ها به اون نقاشی نگاه می‌کردم، اتاق آرزو های من نقطه امن من بود، یادمه وقتی میخواستم کمدم‌ رو‌‌ مرتب‌کنم یا برای‌ فردام برنامه بنویسم از یه اصطلاح استفاده می‌کردم که مخصوص خودم‌ کرده بودم، می گفتم:«برم از زندگیم راضی شم»، مثلا به حسین میگفتم ‌میای بریم از زندگیمون راضی شیم؟ و‌ حسین همیشه میگفت آره و پایه ترین بود.

نظم و روانِ مرتب، همینقدر از بچگی برام مهم بود، اینقدر که رضایت از زندگی‌ برام توی برنامه ریزی و مرتب بودن معنا میشد، هنوزم همینطورم، مدام درونم رو، بیرونم رو، خونه ام رو، روابطم رو، همه چی رو دوست دارم مونیتور کنم، از سر تا تهش رو بررسی کنم و چاله چوله هارو پر کنم یا اگه پر نمیشن بشینم پیششون و باهاشون مهربون باشم و بپذیرمشون، همیشه دوست دارم کلیّت روزهام رو نظم و برنامه ریزی بدم، این کار بهم تسلط رو زندگی و سوار بودن رو موج زندگی ‌رو ‌میده و آرامش می گیرم، وقتی‌ برنامه ی زندگیم دستمه، یه حسی بهم میگه‌ زینب همه چی تحت کنترلته، آروم باش دختر، بخند، آروم و شاد باش، به آدم ها حس خوب منتقل کن، همه چی تحت کنترله دختر، نگران هیچی‌ نباش. یار و باور همیشگی من نوشتن بوده، از وقتی یادم میاد خودم رو روی کاغذ و بعد ها روی کیبورد و بعد ها روی تاچ‌ گوشی موبایل پیاده میکنم، از وقتی یادم‌‌‌ میاد نوشتن، کمکِ من بوده. همیشه و هرروز.

برچسب: نویسنده: ایلیا زارعیان تاريخ: چهارشنبه 24 تير 1405 ساعت: 11:17

صفحه بندی