
امروز صبح ساعت شش و چهل دقیقه صبح گوشیم زنگ خورد. ساعت رو گذاشتم روی شش و پنجاه دقیقه و باز می خواستم بخوابم همون ده دقيقه رو. اما یهو یاد این افتادم که یکجایی هست که میتونم درونم رو از خودش نجات بدم، مثل برق و باد با حس خوب از جام پریدم و رفتم سمت قهوه ساز.فکر کن یجایی باشه مطابق مینیمالیستی که همیشه می خواستی، همونقدر مرتب و دسته بندی شده و دلربا. همونجا بتونی برای خودت تسک تعریف کنی و به دنبال همین تعریف کردن تسک، حس کنی هستی، وجود داری، تو داری فکر میکنی، تو روزت رو شروع کردی و برای خودت کارهای روزانه نوشتی، پس هستی. این تعریف کردن تسک و دیدنشون بهت حس معنا میده. به دنبال این معنا خودت رو درون خودت پیدا می کنی. خودت رو درونت خودت مینشونی یه گوشه و شروع میکنی باهاش حرف زدن. باهاش مهربون ص...
ادامه مطلب