
کتاب هایم و زندگیبرم از زندگیم راضی شمما چهار تا بچه بودیم و من عاشق این بودم که اتاق مخصوص خودم رو داشته باشم ولی این آرزو محقق نشد، عوضش همیشه اتاق تک آرزوهام رو برای خودم میکشیدم، یا اینکه روی برگه توصیفش میکردم یا برای حسین و مامان و رضوان تعریفش میکردم، قسمت به قسمتش رو از حفظ بودم، اصلا انگار من اونجا زندگی می کردم، حتی یادمه که وقتی خیلی کوچیک تر بودم از رضوان خواهرم میخواستم که توصیفات من رو نقاشی کنه، چون خیلی خوب نقاشیش میکرد و من ساعت ها به اون نقاشی نگاه میکردم، اتاق آرزو های من...
ادامه مطلب