
کتاب هایم و زندگیبرم از زندگیم راضی شمما چهار تا بچه بودیم و من عاشق این بودم که اتاق مخصوص خودم رو داشته باشم ولی این آرزو محقق نشد، عوضش همیشه اتاق تک آرزوهام رو برای خودم میکشیدم، یا اینکه روی برگه توصیفش میکردم یا برای حسین و مامان و رضوان تعریفش میکردم، قسمت به قسمتش رو از حفظ بودم، اصلا انگار من اونجا زندگی می کردم، حتی یادمه که وقتی خیلی کوچیک تر بودم از رضوان خواهرم میخواستم که توصیفات من رو نقاشی کنه، چون خیلی خوب نقاشیش میکرد و من ساعت ها به اون نقاشی نگاه میکردم، اتاق آرزو های من...
ادامه مطلب
روتین و نظم بمن آرامش میده. از بچگی عاشق نظم، تمیزی و برنامه ریزی بودم. یادمه هنوز مدرسه هم نمیرفتم و توی خونه قدیمی مون یعنی بالای خونه مادرجون(مادربزرگم) که زندگی می کردیم و اتاق خواب نداشتیم، من یه قسمت از پذیرایی رو برای خودم کرده بودم. یه قسمت هلالی شکل که تو رفته بود و مثل کمد بود ولی درب نداشت. لباس هام رو مرتب تا می کردم میذاشتم توی پارچه سفید که بهش میگفتم بغچه و میذاشمتش توی قسمت هلالی خودم. روزی دو سه بار بغچه مو درمیاوردم و لباس هام رو دوباره می چیدم. هر بار مرتب تر. وقتی ۷ سالم بود کامل کوچ کرده بودیم خونه جدیدی که بابا برامون ساخته بود. توی خونه جدید اتاق جدا برای خودم نداشتم. با خواهر برادرم مشترک بود. ولی یه کمد چوبی بزرگ برای خود خودم داشتم که قفل هم داشت. حالا مدرسه می رفتم...
ادامه مطلب